|
شبهای مهتابی
مهتاب[32]
به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا، مبادا که ترک بردارد، شیشه نازک تنهایی من |
ـ سلام سحر جون دلم گرفته میخام فریاد بزنم گاهی احساس می کنم که دیگه کاری ازم بر نمیاد خسته ام گاهی فکرم کار نمیکنه ـ پیشی چوکولوی ناز نازی که خوبه ها ها ها ها ـ منو بخوله لاحت بسم دیده احساس می کنم دپرس شدم سحر جون دیگه میل به هیچی ندارم دوس ندارم چیزی بخرم دنبال چیز جدیدی نیستم انگار دلم یه تحول می خواد ـ مال خستگی و روزمرگی سعی کن بری جایی که خیلی وقت نرفتی مثل ی امامزاده مثل دیدن دوستی که خیلی وقت بش سر نزدی ـ مهمون میاد باید مثل اُنابه ها چایی ببریم میوه ببریم آجیل ببریم شیرینی و شکلات تعارف کنیم وااااااااااااااس باحالی از خودتونه ـ می دونی چی دوس داشتم سحر جون؟ همیشه به خدا می گفتم: خدایا کاری نکن که کسی منو دوسم داشته باشه. و بخاد بخاطر من اذیت بشه. نمی خام واقعا کسی عاشقم باشه و من دوسش نداشته باشم. اما .. اما حالا دیگه می خوام حرفم رو از خدا پس بگیرم... باقالی فروشه هم بودش، بود فقط یکی پیدا بشه منو دوستم داشته باشه راستی محله تون باقالی فروش نداره برم یه کمی براش ناز کنم؟ ـ اگه داش که خودم می رفتم باباااااااااااااااااااااااااا هه هه هه (و نظر شما چیه؟ چقدر این متن رو جدی می گیرید؟) [ سه شنبه 23/12/90 ] [ 2:54 عصر ] [ مهتاب ]
[ نظر ]
در میانه صحرا مانده بودم و مدااااااااااام به دنبال الاهه میگشتم؛ فکر نکنی الاهه، دختر همسایهمان را میگویم؛ الاهه را میگویم... الاهه وجودم را.. شده بودم آن مجنون و مفتونی که به هر جایی سر زده اما نیافته و البته گم کرده آن الاهه را.. به هر جا میدانی یعنی چه؟ ... ... فراموشم شده بود که همه جا را گشتم اما نه آنجا که باید بگردم... تازه فهمیدم که باید کجا را بگردم میخواهم آنجا بروم تازه... شاید... شاید آنجا مراسم ختمی هم برایم گرفته باشند... شاید... هنوزم دیر نیست.
[ دوشنبه 22/12/90 ] [ 4:15 عصر ] [ مهتاب ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |